تبليغاتX
 عشق جرمي است به انكارش مكوش!
 

یادبگیریم که یادمان باشه

سلام دوستان امروز میخوام یه واقعیت هایی رو براتون بگم که شاید برا بعضی هامون

 

 یه جور یاد آوری باشه وبرا بعضی هامون هم تازگی داشته باشه

 

ولی حقیقت اینه  که این حرفها واقعیت محض هستش و ما نمی تونیم ازش فرار

 

 کنیم پس بیاین یاد بگیریم تا اصل از یادمون نره

 

 

 ما آدمهااز بودن در دوران کودکی ملول می‌شویم.

 

عجله داریم که زودتر بزرگ شویم و بعد حسرت دوران کودکیمان را

 

می‌خوریم.

 

 

  سلامتی مان را صرف به دست آوردن پول می‌کنیم

 

و بعد پولمان را خرج حفظ سلامتی می‌کنیم.

 

 

این که با نگرانی نسبت به آینده

 

زمان حال فراموشمان می‌شود.

 

آنچنان که دیگر نه در آینده زنگی می‌کنیم و نه در حال.

 

 

 

این که چنان زندگی می‌کنیم که گویی هزگر نخواهیم مرد

 

و چنان می‌میریم که گویی هرگز زنده نبوده‌ایم.

 

 

 

یاد بگیریم که نمی‌توان دیگران را مجبور به دوست داشتن خود کرد.

 

اما می‌توان محبوب دیگران شد.

 

 

یاد بگیریم که خوب نیست خود را با دیگران مقایسه کنیم.

 

 

یادمان باشد که ثروتمند کسی نیست که دارایی بیشتری دارد،

 

بلکه کسی است که نیاز کمتری دارد.

 

 

یادمان باشد که ظرف چند ثانیه می‌توانیم زخمی عمیق در دل کسانی که

 

 دوستشان داریم، ایجاد کنیم

 

ویادمان باشدکه سال‌ها وقت لازم خواهد بود تا آن زخم التیام یابد.

 

 

با بخشیدن، بخشش را یاد بگیریم.

 

 

یادمان باشد کسانی هستند که ما را عمیقاً دوست دارند

 

اما بلد نیستند احساس‌شان را ابراز کنند یا نشان دهند.

 

 

یادمان باشد می‌شود دو نفر به یک موضوع واحد نگاه کنیم و آن را متفاوت

 

 ببینیم.

 

 

یادمان باشد همیشه کافی نیست دیگران ما را ببخشند

 

               بلکه باید خودمان هم ببخشیدن را تجربه کنیم


 

نوشته شده توسط اميد در سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387 ساعت 4:42 AM موضوع عمومی | لینک ثابت


یه پند

 

                                                                      

 

سعي كن چيزي را كه دوست ميداري بدست بياور

 

 

  تا مجبور نباشي چيزهايي را كه دوست نداري

 

 

 دوست بداري


 

نوشته شده توسط اميد در یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387 ساعت 7:1 AM موضوع | لینک ثابت


جملات ماندگار

 

 

۱.توی زندگی افرادی هستند که مثل قطار شهربازی می مونن، از

 

 

بودن با اونا لذت می بری، ولی باهاشون به جایی نمی رسی!

 

۲.در بی کرانه ی زندگی دو چیز افسونم می کند: آبی آسمانی که می

 

بینم و می دانم که نیست، و خدایی که نمی بینم و می دانم که هست !

(دکتر شریعتی)

 

۳.زندگی آنقدر عجیب نیست كه شما تصور می كنید... زندگی آنقدر

 

عجیب است كه شما نمی توانید تصور كنید.

 

۴.در قلبتو واسه کسی بازنکن، چون اونی که دوستت داره خودش

 

کلید داره

 

۵.اشک از لبخند با ارزش تره

 

چون لبخند رو به هر کسی می تونی هدیه کنی، اما اشک رو فقط برای

 

کسی می ریزی که نمی خوای از دستش بدی.

 

۶.زندگی زیباست زشتی های آن تقصیر ماست، در مسیرش هرچه

 

نازیباست، آن تدبیر ماست.

 

۷.شجاعت همیشه فریاد زدن نیست... گاهی صدای آرامی ست که در

 

انتهای روز می گوید: فردا دوباره تلاش می کنم.

 

۸.عشق کلید شهر قلب است، به شرط آن که قفل دلت هرز نباشد که

 

با هر کلیدی باز شود.

 

۹.دوستی ایستادن زیرباران وخیس شدن باهم نیست، دوستی آن است

 

که یکی برای دیگری چتری شود و اوهیچ وقت نداند که چرا خیس

نشد...

 


 

نوشته شده توسط اميد در شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387 ساعت 6:2 PM موضوع | لینک ثابت


سلام دوستان من

امروز می خوام یه کم باهاتون حرف بزنم

راستی شما تا بحال از تکرار زندگی خسته شده اید؟

یه عزیزی دارم که این روزها خیلی دلش تنگه ومیگه که از تکرار خسته شده

می خوام از اینجا بهش بگم همه حرفایی که زدی درست همه دلیل هایی هم که واسه خودت داری

صحیح ولی آدم باید امیدبه خدا داشته باشه 

با زمونه مدارا کنه آخه زمونهء بی معرفت به هیچکی وفا نکرده واسه هیچکی حتی یه لحظه هم

وانستاده  پس عزیزم ما مجبور و محکوم به اینیم که پا به پاش بریم و دم نزنیم 

 اگه تو این مسیر،  راه خودمون رو گم کنیم و از  قافله عقب بمونیم ............................

 این   یه  چند بیت از آهنگ معین هم مصداق حرفهامه

 

دنیا وفا نداره چشمش حیا نداره             با همه نا رفیقه ما و شما نداره

       اگه به روش بخندی به روی تو می خنده              وگرنه تیره، روزی چون وچرا نداره

            پس،چه خندون چه گریون داره میگذره عمرها     خودت رو نرنجون به کامت باشه دنیا

 

بقییه رو شما دوستان خوبم با نظراتتون به من و  این عزیز بگین 

 

 


 

نوشته شده توسط اميد در سه شنبه دهم اردیبهشت 1387 ساعت 9:27 PM موضوع | لینک ثابت


آخرین کلمات قبل از مرگ

 

آخرین کلمات یک چترباز: پس چترم کو؟

آخرین کلمات یک الکتریسین: خوب حالا روشنش کن…

آخرین کلمات یک انسان عصر حجر: فکر میکنی توی این غار چیه؟

آخرین کلمات یک بندباز: نمیدونم چرا چشمام سیاهی میره…

آخرین کلمات یک بیمار: مطمئنید که این آمپول بیخطره؟

آخرین کلمات یک پزشک : راستش تشخیص اولیه‌ام صحیح نبود. بیماریتون لاعلاجه…

آخرین کلمات یک پلیس: شیش بار شلیک کرده، دیگه گلوله نداره…

آخرین کلمات یک پیشخدمت رستوران: باب میلتون بود؟ 

آخرین کلمات یک معلم رانندگی: نگه دار! چراغ قرمزه!

آخرین کلمات یک نارنجک‌انداز : گفتی تا چند بشمرم؟  

 

                       بقیه آخرینها رو میتونین تو ادامه مطلب بخونید!!!!!!!!!!


ادامه مطلب

 

نوشته شده توسط اميد در جمعه ششم اردیبهشت 1387 ساعت 10:16 PM موضوع | لینک ثابت


آه را با ناله سودا نکن !

 

در طول روز تنها غذای گرم را در دانشگاه می خوردیم . شب هنگام با سالاد و میوه

های ارزان قیمت سر می كردیم ، شاید باور نكنید ، چندین سال ، فصل زمستان را

هر دو با یك كاپشن سر می كردیم ، من و او فقط یك كاپشن داشتیم،یك روز او

كاپشن می پوشید و روز بعد من ، می پوشیدم ، اینطوری كسی متوجه مشكل

مادی ما نمی شد ، جواد می گفت :

ـ نباید كسی بداند كه ما با چه مشكلاتی زندگی می كنیم .

به او می گفتم :

پدر و مادر من و تو می توانند كمكمان كنند .

او می گفت :

ـ اگر ما عادت كنیم روی پای خودمان بایستیم ، هیچ وقت كسی به خودش اجازه

دخالت نمی دهد ، بنابراین كم می خوریم و گرد می خوابیم تا محتاج كسی نشویم .

 

بعد از دوره فوق لیسانس ، جواد در دوره دكترا قبول شد ، زندگی با همه سختیهایش

برای من و او دلنشین و دوست داشتنی شده بود شبهایی كه گرسنه می ماندیم

چنان بهانه برای مزاح و خنده داشتیم كه یك لحظه هم غصه دار نمی شدیم . وزن

من و او در دوره امتحان به شدت پایین می آمد ، زیرا از یك سو باید تا دیر وقت برای

درس خواندن بیدار می ماندیم و از طرف دیگر هیچ خوراك و تنقلاتی برای تقویت

جسمی نداشتیم ، ضمناً این را هم بگویم كه ما سالی یك بار با پس انداز پولهایمان

به مسافرت می رفتیم ، این مسافرت چند روز بیشتر طول نمی كشید ، ولی چنان

خوش می گذشت كه تا سال بعد ، احساس كمبود روحی نمی كردیم .

 

سال چهارم دانشگاه ، من هم یك كار نیمه وقت پیدا كردم و وضع مالی مان بهتر شد

 ، اما اجاره خانه هم اضافه شد . من و شوهرم ماهی پنجاه هزار تومان درآمد

 داشتیم از این مبلغ بیست و پنج هزار تومان آن را بابت اجاره بها می دادیم و با بقیه

 آن پوشاك و خوراك و پول رفت و آمدمان را تهیه می كردیم ، در همین سال بود كه با

هم به توافق رسیدیم تا پایان دوره تحصیل من ، بچه دار نشویم اما پس از پایان

تحصیل در اسرع وقت بچه دار بشویم .

 

این توافق به قوت خود باقی ماند ، وقتی دوران شیرین تحصیل من و شوهرم به اتمام

 رسید ، فرزند اولمان به دنیا آمد . نام او را حدیث گذاشتیم ، دختری زیبا و شیرین

زبان بود ، به وجودش افتخار می كردیم ، وضعیت كار جواد بسیار عالی شده بود ، او

علاوه بر تدریس در دانشگاه، یك كار آزاد هم داشت ، من هم پس از اخذ دكترای

دندانپزشكی دوره طرح را در یكی از شهرهای اطراف تهران گذراندم و سپس یك

مطب در تهران باز كردم .

 

حاصل ده سال تلاش پیگیر من و شوهرم ، به وجود آوردن یك زندگی ایده آل و عالی

بود ، سال گذشته جواد توانست مرا به مكه ببرد و به وظیفه خود در ادای مهریه  من

عمل كند ، او سپس از من خواست به محضر برویم و مهریه را تغییر بدهیم در محضر ،

 او سفر به سوریه و تدریس كامل قرآن را هم جزء مهریه من قرار داد ، جواد قرآن را به

صورت زیبایی می خواند ، او خود را متعهد كرده است كه مرا با قرآن و تلاوت و معنی

 آن آشنا كند ، او از مدتها پیش این كار را شروع كرده است . من در حال حاضر

چندین جزء قرآن را از حفظ می دانم  .....................


 

نوشته شده توسط اميد در جمعه ششم اردیبهشت 1387 ساعت 9:16 PM موضوع | لینک ثابت


غروب رفتن

 

               پس از آن غروب رفتن اولین طلوع من باش   

       

       من رسیدم رو به آخر تو بیاشروع من باش

        

     شب از قصه جدا کن چیکه کن تو باور من 

       

      خط بکش رو جای پای گریه های آخرمن

      


 

نوشته شده توسط اميد در چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387 ساعت 8:41 AM موضوع | لینک ثابت


زيبايي يك زن

 

زيبايي يه زن به لباسهايي که پوشيده... ژستي که گرفته
و يا مدل مويي که واسه خودش ساخته نيست.

زيبايي يه زن بايد از چشماش ديده بشه
به خاطر اين که چشماش دروازه ي قلبش هستند
، جايي که منزلگه عشق ميتونه باشه.

زيبايي يه زن به خط و خال صورتش نيست
بلکه زيبايي واقعي يه زن انعکاس در روحش داره.

 محبت و توجهي که عاشقانه ابراز ميکنه
هيجاني که در زمان ديدار از خودش بروز ميده
زيبايي يک زن هست
چيزي که با گذشت ساليان متمادي افزايش پيدا ميکنه.

 


 

نوشته شده توسط اميد در سه شنبه سوم اردیبهشت 1387 ساعت 11:28 PM موضوع | لینک ثابت


چشم براه....................

 

 

 

                    


 

نوشته شده توسط اميد در یکشنبه یکم اردیبهشت 1387 ساعت 4:10 AM موضوع | لینک ثابت


               

                 

به لاک پشتها نگاه کنید :

    آنها زمانی پیشرفت می کنند که سرشان از لاک بیرون آمده باشد .

         


 

نوشته شده توسط اميد در یکشنبه یکم اردیبهشت 1387 ساعت 4:9 AM موضوع | لینک ثابت


داستان....

  

روزی، سه بنا در حال ساخت دیواری بودند.

مردی آمد و از آنها پرسید: چه کار می کنید؟"

بنای اول با ناراحتی جواب داد: معلومه دیگه، داریم دیوار را می سازیم.

نفر دوم با لب خندی گفت: ما می خواهیم ساختمان بلندی بسازیم.

نفر سوم آوازخوانان با خوشحالی جواب داد: داریم شهر جدید می سازیم.

بعد از ده سال ،بنای اول در یک محل در حال احداث یک ساختمان بود. نفر دوم مهندس شده و در دفتر نقشه کشی ساختمانی کار می کرد. و نفر سوم رییس آنها بود.

 


 

نوشته شده توسط اميد در یکشنبه یکم اردیبهشت 1387 ساعت 4:4 AM موضوع | لینک ثابت


باتو موندن

                          

                             

                    به خیالم که تو دنیا واسه تو عزیزترینم

           

              آسمونها زیر پامه اگه با تو رو زمینم

 

             من هنوزم نگرانم که تو حرفهامو ندونی

 

              این دیگه یک التماس من میخوام با تو
                                                       

                                 بمونم

               


 

نوشته شده توسط اميد در سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387 ساعت 9:5 PM موضوع | لینک ثابت


فروشگاه شوهر!

 

یک فروشگاهی که شوهر می فروشد تنها در نیویورک باز شده

 

جائیکه یک زن ممکن برای انتخاب یک شوهر آنجا برود.



مابین دستورالعمل ها در وروی یک توضیحی در مورد عملکرد

 

 فروشگاه وجود دارد.(شما ممکن فروشگاه را فقط یک بار ویزیت

 

 کنید)



6 طبقه موجود است با ویزگیهای مردان که هر چه خریدار با
لا

 

 می رود ویزگیها افزایش می یابد.


 

اما یه شرطی است:شما ممکن مردی را از یک طبقه ویزه انتخاب کنید

 

 یا ممکن شما رفتن به طبقه بالاتر رو انتخاب کنیداما شما

 

 نمی توانید به طبقه پایین تر بر گردید مگر برای خروج از ساختمان .



طبقهءیک:این مردان شغل دارند و خدارو دوست دارند.



طبقهءدو:این مردان شغل دارند-خدا وبچه هارو دوست دارند.



طبقهءسه:این مردان شغل دارند-خدا و بچه هارو دوست دارن
د

 

 وخیلی خوش قیافه هستند.



طبقهءچهار:این مردان شغل دارند-خدا و بچه هارو دوست دارند
-

 

خوش قیافه هستند و در کار خانه کمک می کنند.

 

قبولش برام واقعا سخته...باورم نمیشه



هنوز او می رود به طبقهء پنج و شرایط را می خواند.



طبقهء پنج:این مردان شغل دارند-خدا و بچه هارو دوست دارند-

 

مجلل هستند-در کار خانه کمک می کنند و حرکات قوی رمانتیک دارند.

او خیلی فریفته شد اما به طبقهء ششم رفت وشرایط رو خواند.



شما 4363012 مین بازدید کننده ی این طبقه هستید...

 

در این طبقه هیچ مردی وجود ندارد و این طبقه فقط برای این ساخته

 

شده.

 

که ثابت کنه راضی کردن زنان غیر ممکن است



با تشکر از خرید شما از فروشگاه شوهر ...

 

لطفا هنگام خروج مراقب باشید که زیاد از کوره در نرید...

 

روز خوبی داشته باشید.


 

نتیجه اخلاقی:بابا به اون چیزی که داری راضی باش.

 

(نویسنده این مطلب قصد توهین به هیچ  خانمی  را ندارد)


 

نوشته شده توسط اميد در سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387 ساعت 8:2 PM موضوع | لینک ثابت


قورباغه کر

 

چند قورباغه از جنگلی عبور می كردند كه ناگهان دو تا از آ

نها به داخل گودال عمیقی افتادند . بقیه ی قورباغه ها

در كنار گودال جمع شدند و وقتی دیدند كه گودال چه

قدر عمیق است به دو قورباغه ی دیگر گفتند كه دیگر

چاره ای نیست . شما به زودی خواهید مرد .

دو قورباغه این حرفها را نادیده گرفتند و با تمام توانشان

كوشیدند كه از گودال بیرون بپرند . اما قورباغه های دیگر

دائما به آنها می گفتند كه دست از تلاش بردارید ، چون

نمی توانید از گودال خارج شوید ، به زودی خواهید مرد

بالاخره یكی از دو قورباغه تسلیم گفته های دیگر

قورباغه ها شد و دست از تلاش برداشت او بی درنگ به

ته گودال پرتاب شد و مرد

اما قورباغه ی دیگر با حداكثر توانش برای بیرون آمدن از

گودال تلاش می كرد . بقیه ی قورباغه ها فریاد می زدند

كه دست از تلاش بردار ،‌ اما او با توان بیشتری تلاش

كرد و بالاخره از گودال خارج شد

وقتی از گودال بیرون آمد ،‌ بقیه ی قورباغه ها از او

پرسیدند : مگر تو حرف‌های ما را نشنیدی ؟

معلوم شد كه قورباغه ناشنواست ، در واقع او در تمام

مدت فكر می‌كرده كه دیگران او را تشویق می كنند


 

نوشته شده توسط اميد در یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387 ساعت 11:7 PM موضوع | لینک ثابت


مرگ عشق.........


 

نوشته شده توسط اميد در یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387 ساعت 6:2 PM موضوع | لینک ثابت


This page is hosted by XM.COM - Free Web Hosting